1.پای کودک غضروف و تو استخوان
او ندارد چون تو در رفتن توان
2.گام تو باشد وسیع و گام او
هست با ربعی ز گامت روبرو
3.میروی با خود کشانش میبری
کاش بر پا و توانش پی بری
4.یک قدم تو میروی او چار گام
می دود با تو بنا چار ای گرام
5.گشته ای آیا بدین مورد گواه؟
آن زمان که می رود او با تو راه
6.خود را با او کاش میکردی قیاس
ای که داری با عزیز خود تماس
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۵ساعت 17:45 توسط سید احمد سعادتمند |
1. فاسقی گفتا به ربّ وقت قمار
آفریدی تو مرا بهر چه کار
2.گفت شخصی همردیفش در کنار
گویدت حق گفتگو با من میار
3.هیزم دوزخ بُود کم بهر نار
هیزمی تو بهر آن ای بی بخار
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 13:36 توسط سید احمد سعادتمند |
1.چون صدا از دف برون شد دلنواز
گفت با دنبک دگر بر خود مناز
2.من به گِردی همچو یک مَه پاره ام
مالک صد حلقه گوشواره ام
3.تَق تَق تو میدهد دل را تکان
در کنار من مکن هیچگه مکان
4.از من افتد در بدنها جُنب و جوش
یا چون من صوتی برآور و یا خموش
5.بهر صوتم گوشداران بی قرار
صوت تو گوید بمردم الفرار
6.گفت دنبک همره یک قهقه
تو گمان کردی جمالت چون مهِ
7.یا گمان کردی به صورت نابجا
میکنی در آبرومندی شنا
8
1.پرستش کردن حق در جنانی بود آسان و راحت هر زمانی
2.ولی دارد رضای حق و رحمت
پرستش با هزاران جور و زحمت
3.پرستش با همه درد و بلاها
پرستش با موانع ها _ جلا ها
4.پرستش در کنار دشمن دوست
که مامور غم است و ترس و جادوست
5.پرستش در دیار غربت دهر
پرستش با شرنگ و ذلت و زهر
6.پرستش در کنار بت پرستان
قریب عاصیان پست و مستان
7.پرستش در جهانی دور از یار
پرستش کردن بر حق و بسیار
8.پرستش را چنین جایی هنر بین
سر یک مو
1.نشد شیرین عزیزم زندگانی
مگر زآن یار خوب جاودانی
2.اگر این زندگانی مایه دارد
ز رحمت بر سر ما سایه دارد
3.اگر زیباست لبخند لب ناز
اگر دل می برد اصوات و آواز
4.مدان آن از لب و این را_ز سینه
که هر دو صنعت جان آفرینه
5.من و تو عاشقیم بر این طبیعت
ولیکن غافلیم از این حقیقت
6.که در واقع همه عاشق بر اوئیم
تجلی را ازو ما روبروئیم
7.سر یک مو نشان داده ز رخسار
نباشد این طبیعت بُودِ آن یار
8.جهان بیکران زو یک سر موست
برچسب:
نویسنده: یونا حسنی
سرو و بوته خیار
1.سرو خندید به اندام خیار
که ز تو سایه نمی آید بار
2.از زمین قد نکشیدی بکمال
زین سبب هیچ نیایی به شمار
3.من درین باغ چو شمشادم و کاج
بین اشجار منم یکه سوار
4.با چنین جثه چه داری بَرُِ و سود
یا چه داری که نمائی به نثار
5.گفت ماراست بسی سود و ثمر
از همین جثه ما ده انبار
6.سایه ات کرده تو را خویش نگر
تو بکار - هیچ نیایی چو خیار
7.به ز تو سایه بریزد بزمین
رنگ گُل
1.رنگ گل گفت سحرگاه به من
بشونو از جلوه من لُبّ سخن
2.عطش عشق درونت رنگ است
ضد این رنگ _ همه نیرنگ است
3.رنگ از دلبر تو دارد سُو
عطررنگ است که می بارد بو
4.پس سخن از دگری ساز مکن
لب ز حور و ز پری باز مکن
5.تا جهان است و امانی داری
خاص او شو که اگر هُشیاری
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:24 توسط سید احمد سعادتمند |
برچسب: رنگ,
نویسنده: یونا حسنی
بر شعر و کلام (ه.ا.سایه)
1.سایه _ از حافظ شیراز پر است
ز آن سبب گفته او پُر ز دُر است
2.هر که شهدی ز کلام گیرد کام
کام او باز دهد شهد کلام
3.ذوق ما _ زنده زه یک زنده دلی است
همچنان که تن ما زآب و گِلی است.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:24 توسط سید احمد سعادتمند |